من و شلمچه و آن شب شب
شهادت بود
میان آتش و خون بودنش
سعادت بود
صدای تانگ و گلوله صدای آرپیچی
صدای ذکر و دعا و نماز
عادت بود
در آن میانه شنیدم که عاشقی میگفت
اذان صبح که مفهومی از
عبادت بود
منم به خاک نشستم به خون وضو کرد
خلاصه می کنم آن شب شب
عنایت بود
------------------------------------------
شب افروز 28/12/89
حرف نخست در دل من شد کلام عشق
بر همدلان خود برسانم سلام عشق
جانم فدای آنکه چو من زندگی کند
از نور پاک معرفت و از مرام عشق
رفتم به میکده که به ساقی دعا کنم
زیرا ز ساغرش شده ام من غلام عشق
در محضر خدا که نبوده مرا ریا
دل سند زدم به خداوند به نام عشق
-------------------------------------------
شب افروز28/12/89
محراب من آغوش پر از مهر پدر بود-پدر بود - پدر بود
زیرا که در اینجا ز خداوند نظر بود- نظر بود - نظر بود
معراج خداوند در این عالم خاکی
مقصود همه اهل دل و اهل خبر بود- خبر بود - خبر بود
من هم نفس عشق شدم از سر لطفش
چون عشق در اینجا به خدا عشق دگر بود- دگر بود - دگر بود
تصویر خداوند در این آینه دیدم
تصویر خداوند همان لطف پدر بود- پدر بود-پدر بود
-----------------------------------------------
به مناسبت پانزدهمین سالگرد مرحوم پدرم
روحش شاد
شب افروز 28/12/89
افسوس مرا دیدی و خندیدی و رفتی
یعنی که تو ما را نپسندیدی و رفتی
یک لحظه نماندی که ببینی و بدانی
ای جان دلم از چه تو رنجیدی و رفتی
ما دل به تو دادیم که دلدار تو باشی
اما که دلت را تو ز ما کندی و رفتی
این آتش عشقی که خودت خوب بدانی
یک بار دگر در دلم افکندی و رفتی
---------------------------------
شب افروز 26/12/89
باز هم یک باز هم یک باز هم یکدانه ای
باز هم بر این دل من محرمی جانانه ای
باز هم من در خیالم می کشم عکس تو را
گرچه می دانی که می گویند همه افسانه ای
باز هم من بوسه می دزدم از آن کنج لبت
تو برای من عزیزم همچو یک پیمانه ای
باز هم بر گیسوانت آه حسرت می کشم
آرزو دارم که در دست تو باشم شانه ای
باز هم یک تکمه از پیراهنت را باز کن
تا که من لذت برم از دیدن دزدانه ای


باز هم یک بار دیگر هرچه من کردم ببخش
چون ثواب است گر ببخشی عاشق دیوانه ای
-----------------------------------------------
شب افروز26/12/89
من می نویسم از درد هایم
از درد هایم با اشک هایم
من هرچه فریاد از دل کشیدم
خاموش مانده در دل صدایم
درمان من هست با تو نشستن
با تو نشستن ای آشنایم
امروز و فردا یعنی که پایان
پایان عمر آرزوهایم
تقدیرم این بود عمری جدائی
از من بریدی از تو جدایم
بر سنگ قبرم این جمله باید
من باوفایم من با وفایم
------------------------------------
شب افروز25/12/89
گناه من - نه همین است که گفته ام آری؟
چگونه می شود آنرا به پای عشق بگذاری؟
دلم به جرم گناه نکرده می سوزد
چه گویمت که ندانی ز رسم دلداری
چه می کنی تو بگو کار اهل دل این است؟
چه می شود ز تو بر من نباشد آزاری؟
شکسته ای دل من را ولی نمی پرسی
--------------------
شب افروز 25/12/89
باز می خواهی که انکارم کنی
پیش چشم دیگران خوارم کنی
باز می خواهی دلم را بشکنی
با تمسخر رنج و آزارم کنی
باز می خواهی مرا در پیش غیر
باز هم تحقیر بسیارم کنی
تو چه می خواهی؟ بگو از جان من
من چه کردم ؟ این چه رفتارم کنی
#############
شب افروز 25/12/89
مرا به جنون متهم می کنی توای (مجنون)
بکن که تو خود آگهی از این مضمون
تو چون فرشته ی نازی و مظهر عشقی
گواه عشق من وتو شده دلی پر خون
شب افروز 23/12/89
ما به گرد روی تو پروانه بودیم - یا که نه؟
سوختیم در عشق تو دیوانه بودیم- یا که نه؟
شب به شب در حسرت رویت نشستیم تا سحر
با همه نامحرمان بیگانه بودیم - یا که نه؟
تعارف جام لبت کردی و رفتی بی خبر
ما به امید لبت میخانه بودیم - یا که نه؟
زلف تو دیدیم و گفتیم ای عجب از خلقتش
آرزوی بودن چون شانه بودیم - یا که نه؟
شهد لب خوردیم و ماندیم این همه شیرین لبی
ما گدایان چنین پیمانه بودیم یا - که نه؟
با وفا از ما جدائی می کنی آخر چرا؟
ما به عشق پاک تو مردانه بودیم - یا که نه؟
-------------------------------------------
شب افروز 23/12/89
امشب که دلبر هست ومن
کو باده تا لب تر کنیم
سجاده را آتش زنیم
میخانه را باورکنیم
ای دوستان ما اهل دل
دوریم از رنگ و ریا
در کعبه ی دل می رویم
تا اینکه خود بهتر کنیم
ماهم عبادت می کنیم
دل را زیارت می کنیم
با چشم دل گر بنگری
با شکل دیگر می کنیم
تکفیر ما هر کس کند
از جام لب بی بهره هست
مائی که مستی می کنیم
دل را شود کافر کنیم؟
23/11/89 شب افروز
می رفت و می نشست
آخر بریده بود
یعنی که یک نفر
او را ندیده بود
بیچاره پیر مرد
قدی خمیده داشت
از رنج زندگی
رنگی پریده داشت
در چشمهای او
دردی نهفته بود
دردهای پیره مرد
دردهای نگفته بود
دیدم که پیرمرد
آهی ز دل کشید
باتلخ خنده ای
آتش به دل کشید
خواندم ز چشم او
راز ها ی ماندنی
جز در کتاب عشق
هرگز نخواندنی
بازی روزگار
دیدن ندیدن است
از آن گذشتن و
بر آن رسیدن است
یعنی که بگذریم
مرگ مال دیگریست
باور نکرده ایم
آن را که باوریست
شب افروز 22/12/89
مرا دیدی ولی هرگز
ندیدی اشک و آهم را
شکستی این دلم اما
نپرسیدی گناهم را
بگردان روی خود باشد
برو با دیگران خوش باش
تو دادی پاسخ
این مهربانی نگاهم را
چه می خواهم مگر از تو
بجز یک گوشه ی چشمی
زیاد است یا که سنگین است
وجود بی پناهم را
--------------------------------
شب افروز 18/12/89
می زند بر چمنم باد خزانی ای وای
درداین دل شده را چون که ندانی ای وای
آه و افسوس که پائیز مرا زود گرفت
لاله و نسترن و مرگ جوانی ای وای
زندگی با همه ی دوستی و راستیش
آنچه دل خواهد و هرگز نتوتنی ای وای
خورده ام تیر فلک یک نظرم راست ببین
مرگ تلخ است ولی زخم زبانی ای وای
زین همه چنگ ملامت که به سازم زده ای
درد من را نشنیدی و ندانی ای وای
ا عتراضت نکنم گرچه بلایت نوش است
تا کجا دلشدگان را بچزانی ای وای
قیمت یک نظر از روی مهش جانم بود
چونکه در پاچه ی ما بچپانی ای وای
حامد از جور ره عشق به افلاک رسید
شب فروز هم به چنین حد نرسانی ای وای
---------------------------------------------------
درود بر داداش حامد گلم
ببخشید خواستم درس پس دهم ولی به مزاح کشید
عجله ای بود
دوستت دارم
مرا به سجده کشید آن نگاه زیبایت
چه کرده ای تو به آن دیدگان شیدایت
گرفته ای به سر انگشت خود کمند از زلف
شنیده ام به دو عالم فتاده غوغایت
مرا ز کعبه کشیدی که بت پرست باشم
چه می کنی تو بترس از شکست دنیایت
مرا به جرم گناه نکرده ام تو ببخش
منی که بی کس و بی یار در پناه توام
به عشق متهمم میکنی همین گونه است
به عشق متهمم من که عذر خواه توام
نمی شود چه کنم جان من تو هستی تو
فرشته ای و منم مست روی ماه توام
شکار عشق تو هستم به تیر مژگانت
اگر چه عاشق آن گرمی نگاه تو ام
مرا به چشم چرانی تو را به زیبائی
مرا ببخش که من شکلی از گناه توام
---------------------------------------
شب افروز 16/12/89
یک بار دیگر آزمون
یک باردیگر امتحان
صد داد و فریادم از این
صد داد و فریادم از آن
امشب برم سجاده را
در میکده آبش کشم
ساقی بده جام لبش
باید کنم تطهیر جان
در میکده مستی کنم
بهتر از این زهد و ریا
زاهد بگو آخر چرا؟
ما را نمائی بد گمان
دانی مرا این سادگی
از پاکی عشقم شده
پس پاک باش ای جان من
پس پاک باش ای مهربان
---------------------------------------
شب افروز 16/12/89
دوستت دارم ای فرشته خصال
که توعکسی زآرزوی منی
همچو من عاشقی و عشق بازی
با نگاهی ز مهر میشکنی
در درون خودم تورا دیدم
من به خود گفته ام چنین سخنی
پیر من مرشدم عزیز دلم
تو نمادی زعشق این وطنی
به چه زیباست نام( لقمانی)
به چه زیباست این مثل زدنی
---------------------------------
درود براستاد لقمانی عزیزم
که دربست مخلصشم
آقا تومحضر دلمون و سند نی زنیم
تقدیم ناچیزی بود
صبرم تمام و طاقتم آخر شد از فراق
بیچاره این دلم که مکدر شد از فراق
یک عمر خوانده ام سخن صبر گوش او
اما که آخرش همه کافر شد از فراق
فرصت نبوده است که کشد ناز دلبری
در حسرت رخش دل دیگر شد از فراق
آتش بر این دلم زده آن یار بی وفا
این بی وفائیش همه باور شد از فراق
---------------------------------
شب افروز 13/12/89
کسی از من نمی پرسد
چه می خواهد دل زارم
گناه من چه می باشد
که اینگونه گرفتارم
چو دیدم روی ماهش را
من عاشق آن چهره پری روی توهستم
یعنی که فقط در خم ابروی تو هستم
هرچند که یک بار تورا دیدم و رفتم
اما به خدا کشته ی جادوی تو هستم
در قلب من و روح من و جسم منی تو
ای قبله ی من من همه جا سوی تو هستم
درمان دل دلشدگان کار تو باشد
من منتظر معجز داروی تو هستم
من در خودم تنها شدم - فریاد رس کو؟
امروز بی فردا شدم - فریاد رس کو؟
کو همدمی ؟ کو محرمی ؟کو همنشینی؟
از جمعتان منها شدم فریاد - رس کو؟
من را چگونه می نویسید؟ با سه نقطه
یعنی که من بی جا شدم - فریاد رس کو؟
در آئینه هم عکس من نقشی نبسته
تصویر نا گویا شدم - فریاد رس کو؟
این است سزای آن همه من من نمودن
من از خودم رسوا شدم - فریاد رس کو؟
من دروغگو نیستم
من عاشقی رویائیم
در درون ذهن خود
نقاش یک زیبائیم
درک باورهای من
سخت است ولیکن
چاره چیست
کس نمی خواهد شود
مهمان این تنهائیم
این من و طفل درونم
باز هم یک شیطنت
من شدم محتاج
تا مادر زند دمپائیم
ما را به جرم یک نگاه از خود تو میرانی -چرا؟
با اینکه از عاشق شدن بسیار می دانی -چرا؟
جرم است مگر عاشق شدن آن هم به عشق چون توئی
ای مهربان بی وفا ما را نمی خوانی -چرا؟
ما در خم ابروی تو بس سجده از دل کرده ایم
اما نپرسیدی ز ما درد پریشانی -چرا؟
بازی مکن با عشق ما هرچند که تو بازیگری
چون خوب می دانم از آن فردا پشیمانی - چرا؟
هر قطره اشک چشم ما دارد خبر از شوق دل
تو می توانی بشنوی ام نمی دانی - چرا؟
شب افروز11/12/89
بازم من و باز م تو بازم جدائی
بازم نوشتن یک غزل از بی وفائی
بازم شکایت های تلخ و غصه و غم
بازم کشیدن عکسی از رنگ سیاهی
بازم نشستن در غروب بی تو بودن
بازم شنیدن تهمتی از بی گناهی
بازم مرور خاطرات تلخ و شیرین
بازم اسیر قسمت خواهی نه خواهی
بی سایه بان عشق تو ای مهربانم
گشتم اسیر قتنه های بی پناهی
-------------------------------------
شب افروز 6/11/89
خدمت عزیزانم عرض کنم که بیشتر اشعار من تحت تاثیر پیامها و ایمیلهائی است
که می رسد و ربطی به زندگی شخصی خودم ندارد نگران نباشید
مرحوم پدرم می گفت از همه به خوبی یاد کن بد شرمنده می شود خوب تشویق
خداوند رفتگان را بیا مورزد
آمین
توئی بهانه ی بودن درون تنهائی
توئی که در تو توان دید هرچه زیبائی
توئی که واژه ی عشقی و مظهر آنی
توئی که در دل عاشق شدی تماشائی
منم که بی تو همانم همان که یعنی هیچ
مگر که از سر منت تو دیده بنمائی
مرا به جرم محبت کشیده اند به صلیب
صلیب عشق تو زیباست خوب و رویائی
همان شبی که زدی بوسه و به من گفتی
بسوز از هنر عشق - مرد تنهائی
############################
شب افروز5/12/89
دختری دلواپس یک زندگی
باز هم امشب نیامد همسرش
اوکجاست؟ با دوستان یا دشمنان
کس نمی داند چه آمد بر سرش
#################
ساعت از نیمه شبم رد کرده است
دخترک چمشش به در خشکیده است
لحظه ای سخت است - سخت و جان گداز
دخترک ازدلهوره ترسیده است
#####################
قطره ای از گوشه ی چمشش دوید
نرم نرم آمد به کنج لب رسید
دخترک آهسته می گفت ای خدا
او دعا می خواند اما نا امید
###################
یک صدائی آمد و خوشحال شد
رفت تا اینکه ببیند از کجاست
این صدای گربه ی همسایه بود
کوچه تاریک است و سرد و بی صداست
###############
ضعف افتاده به جان دخترک
گرچه چیده شام را بر روی میز
منتظر هست تا بیاید همسرش
همسری نا لایق و از خود گریز
##############
گوشی همراه خود چک می کند
صندوق پیغام ها یش خالی هست
می نشیند پشت در تاوقت صبح
واقعا هم حال او بد حالی است
###############
شب افروز2/12/89