پیر زن خسته بود و تنها بود

پیر زن خسته بود و تنها بود
در پی آشیانه ای می گشت
پول اندک اجاره ها بالا
او به دنبال لانه ای می گشت

لرز لرزان به پیش من آمد
قدخمیده صدای بغض آلود
شرم می کرد ز گفتن مطلب
پول پیش اجاره اش کم بود

با دو میلیون رهن کجا میشد
لانه ی کوچکی مهیا کرد
خانه نه لانه نه از این کمتر
پیرزن با دو دخترش جا کرد

ای خدا با که می توان گفتن
درد ما درد بی سر انجامیست
پیرزن بود زار و درمانده
این چنین شهر – شهر انسانیست؟

کو علی – کو حکومت عدلش
تا ببیند چه شد مسلمان را
زاهدان زهد واقعی این است
جان من جمع کنید دکان را
----------------------
شب افروز٢٩/٣/٩٠

/ 0 نظر / 29 بازدید